تبليغاتX
ققنوس در زنجير
ققنوس در زنجير
 
هر دم به گفته ي دل بر لب غزل سرايم ،اما كجاست آن دم كان قلب و لفظ يكي شد
 

شعر من جای قدم های سفر کرده به اندوه شقایق هاست

باز باید به گل یاس رسید

گل زیبای امید

که به تاریکی شب میخندد!!!

 

کاش دانسته بودم چگونه زندگی کنم یا کسی بود که چگونه زندگی کردن را به من بیاموزد.

باور کن !

این دست نوشته را نه به شوق نام و نه به ذوق نام!بلکه اگر عشق به تو و سرنوشت نبود هرگز واژگان لباس معنا به تن نمیکردندو در زیر هجوم سالها تفکر و تحقیق این همه رنج را شانه های نازک قلم به دوش نمیکشید!

 

خوب من!

فقط او میداند که چگونه واژگان از سر درد به قامت و شانه های قلم آویخته و با قطره قطره جوهر اخلاص و چک چک نور چشم و لحظه لحظه در نوردیدن هزاران ساعت پر رنج اما سرریز عشق پیکر حریری کاغذ را میخراشم!

 

بیا بالا بلند دلستانم

کمی از درد مشتاقی بخوانم

بیا حال و هوای دیگرم بخش

هوادار توام بال و پرم بخش

مبادا بشکنی ساز دلم را

دل افتاده ی ناقابلم را

تو از جنس لطیف آیه هایی

گره از کار عاشق میگشایی

من و دل عاشق بی دست و پایم

نگیری دستمان را بی صدایم

نمیدانم غریبی کردنت چیست

نمیدانم قرار از بی قراران بردنت چیست

بیا چرخی بزن عاشق ترم کن

لبالب از جنون دیگرم کن

تمام مذهبم نرگس پرستی ست

خدایی میکنم آنجا که مستی است

من از بودن در اینجا سیر سیرم

ببر جایی که آرامش بگیرم

ببر جایی خبر از غم نباشد

از این اما اگر ها هم نباشد

اگر خواهی که بال و پر بگیرم

وفا کن عاشقی از سر بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:7  توسط صحرا  | 
ای تک درخت پهنه ی تنهایی من

ای شعرخوان لحظه ی نیمایی من

بنگر چگونه چشم تو زد طعنه بر نیل

فصلی که بودی معبر بودایی من

در آن خزان ساده و زیبا و مبهم

مانا چه کردی با دل صحرایی من؟

من میشکستم از غمت شب را ولی تو

آبی نبودی عاشق دریای من

اینک من و تردید و یک راز نگفته

من هستم و ان خلوت یلدایی من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 20:1  توسط صحرا  | 

خیلی وقته با خودمم حرف نزدم. ولی همیشه گفتم بازم میگم. آبجی کوچیکه خیلی وقتا هادی شب تار کوره راه بوده.

این دفه هم شد هادی....

بذار بقیه اش رو من بگم فریاد. بذار منم یکم از دل بگم. از درد بگم. از خون دل هیجده ساله  ای که نمیشناختم و گلوم رو جرعه جرعه میسوزوند و پایین میرفت بگم.

 

ـ  همچین جلوی پمپ بنزین زدن تو سر یه مرده افتاد از سرش خون میومد.دیگه بلند نشد!

 

چشماش عجیب آشنان..

هم معصومیتشون.هم غیرت کودکانه اشون.

هم برق ترس تو عمق سیاهشون.

ـ دخترارم میزدن؟

ـ آ رررررررر ه!یه دختره بود با باتوم زدن تو دستش گریه افتاد....

ـ دیگه چی شد؟

ـ اونطرف که عموینا میومدن اشک آور زدن.

خنده ام گرفت.سن خوبیه برای شناختن اشک آور!

ـ تو چشم توام رفت؟

ـ آره بابا...

ـ چجوری بود داداشی؟

ـ چشمات میسوزه...دهنتم یه مزه ی شیمیایی میده...

ـ سرفه ام کردی؟

ـ آره دیگه بابا....

چه قشنگ این لفظ رو عاقل اندر سفیه بیان میکنه.

این پسر هشت ساله چقد پخته شده.

آخه خون دیده.

شنیدی که بچه ها از خون میترسن؟

باید بترسن...

 

اگر نترسن زود بزرگ میشن. اگر نترسن زود درد میکشن.

اگر نترسن زود وارد کثافتای این دنیا میشن.

اگر نترسن زودتر باید عذاب فهمشون رو به دوش بکشن...

این بچه دیگه نمیترسه.

مثل همه ی بچه هایی که تفریح پنجشنبه هاشون بوی گلاب بود....بوی گلاب چادر مامانبزرگ وقتی گلای بالا سر قبر رو آب میداد...

بوی گلاب....

چیزی نمونده...

یادش بخیر...

هر سال رحلت امام کل خواهر برادرا کنارت جمع میشدن...تو هم بودی...مثل من....مثل عمو...

عمو...

فریاد چرا نگفتی بغض کسی که شلاق صدای اشکش رو در نیاورد خواب سی ساله سر کلاس درس شکست؟

بابا...

فقط میخنده...دیشب داشت لهوف میخوند.بغضم داشت میشکست. اونم خوب میدونست.

بازم نگام کرد.

از همون لبخندای اروم....

گفت به قول ابن طاووس هروقت از مصیبت و ظلمی به تنگ اومدی یاد مصیبت و ظلمی بیفت که در حق حسین روا کردن.

گفت...ارومتر شدم....ولی عمو  من راز این خنده ها رو بهتر میدونم.

من دیدم پنج شنبه هایی رو که سر خاک حسین ضجه میزد...

سر خاک تو که برادرش بودی و محبوب و مرادش اینطور ضجه نزده عمو...میدونی چرا؟چون خیلی سخته فکر کنی عزیزت رو بازی دادن و بیخود سینه ی خاک خوابوندنش....سخته که بفهمی حتی نقش دیوار گوشتی آخر جنگ رو هم ازش گرفتن ..

سال شصت و پنج...

ـ بیا بریم...

ـ نمیام.

ـ کم آوردی؟بریدی؟

ـ آره بریدم...از دروغ بریدم. از بازی خوردن بریدم.به علی دارن بازیمون میدن. سه سال پیش امام گفت جنگ تمومه...

ـ من میرم.

ـ نرو حسین جبهه دیگه جبهه سابق نیست.حالا شده نوندونی...

ـ من میرم...

یه شب پشت خاکریز خیلی عقبتر از خط مقدم.بدون درگیری.یه خمپاره..دیگه حتی جنازه اشم برنگشت.

 

سال هشتاد و شیش...قصر شیرین...کنار میدون مین...

ضجه های بابا...

آره عمو...لبخندای بابا کنار نخلستون قصر شیرین بهتر تعبیر میشد تا پشت خاکریز بحث و مناظره...

عمو به علی راز گریه های نیمه شب علی رو فهمیدم....

قصر شیرین...کنار میدون مین...اونجا هم چفیه دیدم. ولی نه رو دوش بابا. آخه عمو مگه بابا از طرف بسیج نرفت جبهه؟مگه چفیه مال بابا نبود؟چرا چفیه شو تا کرد و بوسید و گذاشت تو صندوقچه ی مامانبزرگ؟

چفیه دیدم اما نه رو شونه ی بابا....رو شونه ی خیلیا دیدم که جای نم اشک خنده ی از ته دلشون غربت شط گل آلود رو بهم میزد.

 

یه بار گواهی شهادتت رو دیدم.بعد از کلی مشاجره ی مامان و بابا...

وقت ثبت نام مدرسه ی شاهد...

عمو میگفتن غیر چادری ثبت نام نمیکنن...ما که چادر سرمون بود...!

گفتن امتیازتون کمه....شهادت و جانبازی و جبهه  کمه....برای مدرسه ی شاهد کمه....

پس چرا بی چادر و مقنعه و بابای شهید و جانباز کنار دستیم ثبت نام شد؟

عمو بابا راست گفت خوب شد رفتیو خون دل نخوردی...

بابا راست میگفت...

من فقط ناله های مامانبزرگ رو هر سال شب سالگرد شنیدم....من فقط حلقه ی اشک حاجی رو دیدم....من فقط فریاد های عمو کوچیکه رو از درد بازی خوردن و این خون دل شنیدم. من خون دلی نخوردم عمو ....اما عمو من هنوزم دارم میسوزم.میسوزم بابات نگاه خار یه جانباز برای ثبت نام دخترش...میسوزم برای نگاه پرغرور یه باکره ی!چادر به سر....

عمو تو نمیسوختی اگر اونی که براش جون و خون دادی امروز تو رو مقصر جون و خون دادن خودش بدونه؟

تو نمیسوختی اگر چادر ارثیه ی فاطمه برای خودت هم انزجار میاورد؟

عمو اینا میگن امروز عاشواراست و اینا حسینن....

عمو اینا میگن ما منافقیم....عمو اینا میگن چادر ما محض سرپوشه...

عمو استهزا برای من نه تنفر آورد نه بغض و کینه نه حقارت....

برای ما عزت اورد...برای ما اراده آورد....

عمو برادرت به من یاد داد خودم چادر به سر بکشم....عمو برادرت که پدرم بود و صاحب اختیارم....عمو از حقارتش میترسیدم...انتخابش نکردم. جرات نداشتم. ازتحقیر میترسیدم.

اما بزرگ شدم.اما یاد گرفتم بجنگم. اما تکلیف و رسالت به بابا تموم شد...

عمو مگه خدای تو نگفت انسان و جن رو صاحب اختیار و اراده افریدم....عمو مگه علی بیست و پنج سال خونه نشین نشد چون مردم نخواستنش؟

عمو  مگه دین تو نگفت امر به معروف در حدی که انزجار از دین حاصل نشه...

انزجار؟!!!!

از بچگیام این شعر آهنگران با پوست و خونم عجین شده...

به نام دین سر دین را بریدند...دو بال مرغ آئین را بریدند

کبوتر بچگان را پر بریدند.....

 

عمو ...

فردا بعد از پنج ماه دارم میام زیارت...دارم میام تا یه بار دیگه از مامانبزرگ بپرسم چرا کنار عکست آینه و شمعدون گذاشتن.میخوام بیام یه بار دیگه  سرمو بذارم رو سنگت و ازت بپرسم اخه مومن تو که زمینی نبودی چرا دست ما رم نگرفتی ببری؟تو بخندی و مسخره ام کنی ....و من اشک بریزم و بگم غیر آسمونیا هم مگه میشه با یه ترکش سرشون بره و با زانو زمین بخورن و بی سر به سجده در بیان؟

عمو دعامون کن.....

بره درد دل مهدی دعا کن....

بره خونی که تو عاشورا زمین رو سرخ کرد دعا کن....

میگن حقشونه عمو....حق!!!!

مگه یکی از اسمای اوسا نیست؟

یعنی واقعا شدن خلیفه الله؟

آره؟

عدالت خدا تو ماه حرام خون میریزه؟

عدالت علی آب رو روی معاویه نمیبنده...

اینا از علی خلیفه ترن یا شیعه تر؟

عمو دعامون کن.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:49  توسط صحرا  | 

ديشب لب رود

شيطان زمزمه داشت

شب بود و چراغك بود

باد امده بود باران زده بود

شب تر گل ها پرپر

بويي نه به راه

ناگاه آيينه ي رود

نقش غمي بنمود

شيطان لب آب

خاك سيا در خواب

زمزمه اي ميمرد

بادي ميرفت

رازي ميبرد.....

 

########

 

از خانه بدر

از كوچه برون

تنهايي ما سوي خدا ميرفت

در جاده ،درختان سبز

گل ها وا

شيطان نگران:انديشه

خار امد...بيابان....سراب

كوه امد و خواب

آواز پري:مرغي به هوا ميرفت؟

- ني....همزاد گياهي بود

از پيش گيا ميرفت

شب ميشد و روز

جايي شيطان نگران:تنهايي ما ميرفت....

 

 

 

 

امروز عاشورا...اين جا كربلا....اكنون آغاز سير شهادت است....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:0  توسط صحرا  | 
....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:42  توسط صحرا  | 
1
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز
2
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه ی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
س در حجره های ساکت تپیدن آن ؟
3
در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
ای چشم های گیاهان مانده
در تن خاک
کجای ریزش باران شرق را
خواهید دید ؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان سپید
با خویش می برند
غمنامه ی شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع
4
این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان
5
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست
6
ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟
7
این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود
8
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟

پ~ن:به کجا میریم نمیدونم. به کجا میرسیمم نمیدونم. فقط میدونم خیلی چیزا توی ذهن ثبت نمیشه با خون عجین میشه. مثل همون خونایی که روی آسفالت خیابون رو سرخ کرد...مثل همون اشکایی که امروز ریخته شد. مثل همون فریادهایی که به ظاهر توی حلقوم شکسته شد. ...مثل این روزا شنیدن صدای فرهاد و داریوش به جای راک و تانگو و مرثیه و نوحه و ...مثل سیاه شدن هوای صافی که حاصل این همه عشق سفید وخیس خدا بود در عرض چند ساعت با دود اشک آور و ...مثل لرزیدن تن همون دانش آموزا سر کلاسای درس با هر بار شنیدن یه الله و اکبر و یه آژیرو...
از چه میباید گفت
در دیاری که همه تیشه بدست
از پی ریشه زدن میپویند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:16  توسط صحرا  | 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار

ريخت از پرتو لرزنده شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سردو غم انگيزو سياه

گوييا مرده سرگردان بود

شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند

كس نپرسيد كجا رفت كه بود

كه دمي چند در اينجا گذراند؟

اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ

جسم درمانده اي از روح جداست

من اگر سايه ي خويشم يا رب

روح آواره ي من كيست كجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:24  توسط صحرا  | 
هرگز از بی کسی خود مرنج

     هرگز از دوری این راه مگو

        و از این فاصله ها که میان من و توست

   و هر آنگه که دلت تنگ من است

         بهترین شعر مرا قاب کن و پیش نگاهت بگذار

                                 تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

                                                و بداند که دل من با توست

                                                                و همین نزدیکیست

 

 

 

      

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:56  توسط صحرا  |