تبليغاتX
ققنوس در زنجير
ققنوس در زنجير
 
هر دم به گفته ي دل بر لب غزل سرايم ،اما كجاست آن دم كان قلب و لفظ يكي شد

خیلی وقته با خودمم حرف نزدم. ولی همیشه گفتم بازم میگم. آبجی کوچیکه خیلی وقتا هادی شب تار کوره راه بوده.

این دفه هم شد هادی....

بذار بقیه اش رو من بگم فریاد. بذار منم یکم از دل بگم. از درد بگم. از خون دل هیجده ساله  ای که نمیشناختم و گلوم رو جرعه جرعه میسوزوند و پایین میرفت بگم.

 

ـ  همچین جلوی پمپ بنزین زدن تو سر یه مرده افتاد از سرش خون میومد.دیگه بلند نشد!

 

چشماش عجیب آشنان..

هم معصومیتشون.هم غیرت کودکانه اشون.

هم برق ترس تو عمق سیاهشون.

ـ دخترارم میزدن؟

ـ آ رررررررر ه!یه دختره بود با باتوم زدن تو دستش گریه افتاد....

ـ دیگه چی شد؟

ـ اونطرف که عموینا میومدن اشک آور زدن.

خنده ام گرفت.سن خوبیه برای شناختن اشک آور!

ـ تو چشم توام رفت؟

ـ آره بابا...

ـ چجوری بود داداشی؟

ـ چشمات میسوزه...دهنتم یه مزه ی شیمیایی میده...

ـ سرفه ام کردی؟

ـ آره دیگه بابا....

چه قشنگ این لفظ رو عاقل اندر سفیه بیان میکنه.

این پسر هشت ساله چقد پخته شده.

آخه خون دیده.

شنیدی که بچه ها از خون میترسن؟

باید بترسن...

 

اگر نترسن زود بزرگ میشن. اگر نترسن زود درد میکشن.

اگر نترسن زود وارد کثافتای این دنیا میشن.

اگر نترسن زودتر باید عذاب فهمشون رو به دوش بکشن...

این بچه دیگه نمیترسه.

مثل همه ی بچه هایی که تفریح پنجشنبه هاشون بوی گلاب بود....بوی گلاب چادر مامانبزرگ وقتی گلای بالا سر قبر رو آب میداد...

بوی گلاب....

چیزی نمونده...

یادش بخیر...

هر سال رحلت امام کل خواهر برادرا کنارت جمع میشدن...تو هم بودی...مثل من....مثل عمو...

عمو...

فریاد چرا نگفتی بغض کسی که شلاق صدای اشکش رو در نیاورد خواب سی ساله سر کلاس درس شکست؟

بابا...

فقط میخنده...دیشب داشت لهوف میخوند.بغضم داشت میشکست. اونم خوب میدونست.

بازم نگام کرد.

از همون لبخندای اروم....

گفت به قول ابن طاووس هروقت از مصیبت و ظلمی به تنگ اومدی یاد مصیبت و ظلمی بیفت که در حق حسین روا کردن.

گفت...ارومتر شدم....ولی عمو  من راز این خنده ها رو بهتر میدونم.

من دیدم پنج شنبه هایی رو که سر خاک حسین ضجه میزد...

سر خاک تو که برادرش بودی و محبوب و مرادش اینطور ضجه نزده عمو...میدونی چرا؟چون خیلی سخته فکر کنی عزیزت رو بازی دادن و بیخود سینه ی خاک خوابوندنش....سخته که بفهمی حتی نقش دیوار گوشتی آخر جنگ رو هم ازش گرفتن ..

سال شصت و پنج...

ـ بیا بریم...

ـ نمیام.

ـ کم آوردی؟بریدی؟

ـ آره بریدم...از دروغ بریدم. از بازی خوردن بریدم.به علی دارن بازیمون میدن. سه سال پیش امام گفت جنگ تمومه...

ـ من میرم.

ـ نرو حسین جبهه دیگه جبهه سابق نیست.حالا شده نوندونی...

ـ من میرم...

یه شب پشت خاکریز خیلی عقبتر از خط مقدم.بدون درگیری.یه خمپاره..دیگه حتی جنازه اشم برنگشت.

 

سال هشتاد و شیش...قصر شیرین...کنار میدون مین...

ضجه های بابا...

آره عمو...لبخندای بابا کنار نخلستون قصر شیرین بهتر تعبیر میشد تا پشت خاکریز بحث و مناظره...

عمو به علی راز گریه های نیمه شب علی رو فهمیدم....

قصر شیرین...کنار میدون مین...اونجا هم چفیه دیدم. ولی نه رو دوش بابا. آخه عمو مگه بابا از طرف بسیج نرفت جبهه؟مگه چفیه مال بابا نبود؟چرا چفیه شو تا کرد و بوسید و گذاشت تو صندوقچه ی مامانبزرگ؟

چفیه دیدم اما نه رو شونه ی بابا....رو شونه ی خیلیا دیدم که جای نم اشک خنده ی از ته دلشون غربت شط گل آلود رو بهم میزد.

 

یه بار گواهی شهادتت رو دیدم.بعد از کلی مشاجره ی مامان و بابا...

وقت ثبت نام مدرسه ی شاهد...

عمو میگفتن غیر چادری ثبت نام نمیکنن...ما که چادر سرمون بود...!

گفتن امتیازتون کمه....شهادت و جانبازی و جبهه  کمه....برای مدرسه ی شاهد کمه....

پس چرا بی چادر و مقنعه و بابای شهید و جانباز کنار دستیم ثبت نام شد؟

عمو بابا راست گفت خوب شد رفتیو خون دل نخوردی...

بابا راست میگفت...

من فقط ناله های مامانبزرگ رو هر سال شب سالگرد شنیدم....من فقط حلقه ی اشک حاجی رو دیدم....من فقط فریاد های عمو کوچیکه رو از درد بازی خوردن و این خون دل شنیدم. من خون دلی نخوردم عمو ....اما عمو من هنوزم دارم میسوزم.میسوزم بابات نگاه خار یه جانباز برای ثبت نام دخترش...میسوزم برای نگاه پرغرور یه باکره ی!چادر به سر....

عمو تو نمیسوختی اگر اونی که براش جون و خون دادی امروز تو رو مقصر جون و خون دادن خودش بدونه؟

تو نمیسوختی اگر چادر ارثیه ی فاطمه برای خودت هم انزجار میاورد؟

عمو اینا میگن امروز عاشواراست و اینا حسینن....

عمو اینا میگن ما منافقیم....عمو اینا میگن چادر ما محض سرپوشه...

عمو استهزا برای من نه تنفر آورد نه بغض و کینه نه حقارت....

برای ما عزت اورد...برای ما اراده آورد....

عمو برادرت به من یاد داد خودم چادر به سر بکشم....عمو برادرت که پدرم بود و صاحب اختیارم....عمو از حقارتش میترسیدم...انتخابش نکردم. جرات نداشتم. ازتحقیر میترسیدم.

اما بزرگ شدم.اما یاد گرفتم بجنگم. اما تکلیف و رسالت به بابا تموم شد...

عمو مگه خدای تو نگفت انسان و جن رو صاحب اختیار و اراده افریدم....عمو مگه علی بیست و پنج سال خونه نشین نشد چون مردم نخواستنش؟

عمو  مگه دین تو نگفت امر به معروف در حدی که انزجار از دین حاصل نشه...

انزجار؟!!!!

از بچگیام این شعر آهنگران با پوست و خونم عجین شده...

به نام دین سر دین را بریدند...دو بال مرغ آئین را بریدند

کبوتر بچگان را پر بریدند.....

 

عمو ...

فردا بعد از پنج ماه دارم میام زیارت...دارم میام تا یه بار دیگه از مامانبزرگ بپرسم چرا کنار عکست آینه و شمعدون گذاشتن.میخوام بیام یه بار دیگه  سرمو بذارم رو سنگت و ازت بپرسم اخه مومن تو که زمینی نبودی چرا دست ما رم نگرفتی ببری؟تو بخندی و مسخره ام کنی ....و من اشک بریزم و بگم غیر آسمونیا هم مگه میشه با یه ترکش سرشون بره و با زانو زمین بخورن و بی سر به سجده در بیان؟

عمو دعامون کن.....

بره درد دل مهدی دعا کن....

بره خونی که تو عاشورا زمین رو سرخ کرد دعا کن....

میگن حقشونه عمو....حق!!!!

مگه یکی از اسمای اوسا نیست؟

یعنی واقعا شدن خلیفه الله؟

آره؟

عدالت خدا تو ماه حرام خون میریزه؟

عدالت علی آب رو روی معاویه نمیبنده...

اینا از علی خلیفه ترن یا شیعه تر؟

عمو دعامون کن.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:49  توسط صحرا  | 

ديشب لب رود

شيطان زمزمه داشت

شب بود و چراغك بود

باد امده بود باران زده بود

شب تر گل ها پرپر

بويي نه به راه

ناگاه آيينه ي رود

نقش غمي بنمود

شيطان لب آب

خاك سيا در خواب

زمزمه اي ميمرد

بادي ميرفت

رازي ميبرد.....

 

########

 

از خانه بدر

از كوچه برون

تنهايي ما سوي خدا ميرفت

در جاده ،درختان سبز

گل ها وا

شيطان نگران:انديشه

خار امد...بيابان....سراب

كوه امد و خواب

آواز پري:مرغي به هوا ميرفت؟

- ني....همزاد گياهي بود

از پيش گيا ميرفت

شب ميشد و روز

جايي شيطان نگران:تنهايي ما ميرفت....

 

 

 

 

امروز عاشورا...اين جا كربلا....اكنون آغاز سير شهادت است....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:0  توسط صحرا  | 
....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:42  توسط صحرا  | 
1
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز
2
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه ی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
س در حجره های ساکت تپیدن آن ؟
3
در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
ای چشم های گیاهان مانده
در تن خاک
کجای ریزش باران شرق را
خواهید دید ؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان سپید
با خویش می برند
غمنامه ی شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع
4
این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان
5
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست
6
ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟
7
این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود
8
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟

پ~ن:به کجا میریم نمیدونم. به کجا میرسیمم نمیدونم. فقط میدونم خیلی چیزا توی ذهن ثبت نمیشه با خون عجین میشه. مثل همون خونایی که روی آسفالت خیابون رو سرخ کرد...مثل همون اشکایی که امروز ریخته شد. مثل همون فریادهایی که به ظاهر توی حلقوم شکسته شد. ...مثل این روزا شنیدن صدای فرهاد و داریوش به جای راک و تانگو و مرثیه و نوحه و ...مثل سیاه شدن هوای صافی که حاصل این همه عشق سفید وخیس خدا بود در عرض چند ساعت با دود اشک آور و ...مثل لرزیدن تن همون دانش آموزا سر کلاسای درس با هر بار شنیدن یه الله و اکبر و یه آژیرو...
از چه میباید گفت
در دیاری که همه تیشه بدست
از پی ریشه زدن میپویند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:16  توسط صحرا  | 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بيدار

ريخت از پرتو لرزنده شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سردو غم انگيزو سياه

گوييا مرده سرگردان بود

شمع خاموش شد از تندي باد

اثر از سايه به ديوار نماند

كس نپرسيد كجا رفت كه بود

كه دمي چند در اينجا گذراند؟

اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ

جسم درمانده اي از روح جداست

من اگر سايه ي خويشم يا رب

روح آواره ي من كيست كجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:24  توسط صحرا  | 
هرگز از بی کسی خود مرنج

     هرگز از دوری این راه مگو

        و از این فاصله ها که میان من و توست

   و هر آنگه که دلت تنگ من است

         بهترین شعر مرا قاب کن و پیش نگاهت بگذار

                                 تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

                                                و بداند که دل من با توست

                                                                و همین نزدیکیست

 

 

 

      

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:56  توسط صحرا  | 

رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي

گم شدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي

رفت و نگاهمم نكرد به اين مسافر غريب

كه بعد از اون چي میكشه ازاين همه درد و فريب

رفت و نگاهمو نديد كه غرق بارون و غمه

از اين همه درد و فريب هرچي بگم بازم كمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم

با يك بغل شعر و غزل كه گم شدن تو زندگيم

 

الهه ي پاك من سلام

باز اومدم حرفاي قاب گرفته ي دلو تو قالب نامه به زبون بيارم.امروز 15اسفنده…يادته؟

روزي كه عهد بستيم كه هميشه با هم باشيم.روزي كه بهم گفتي مهم نيست كه از هم دوريم مهم اينه كه دلامون با همه.نگاه كن آسمونو. مثل هميشه تبدار و پرستاره است. اما چرا غمداره؟انگار ميخواد بباره…درست مثل دل من…

دلم خيلي گرفته الهه ي من…خيلي…

آخه نميدوني كه از وقتي رفتي منم مردم.آدم ديگه اي شدم.يه ادم سرخورده…يه ادم نقاب زده…

ادمي كه ديگه هيچكس نميشناستش.ديگه هيچكس به خاطر دل ساده اش به خاطر محبتش به خاطر قلبش تركش نميكنه.ديگه هيچكس اونو گناهكار نميدونه…

اينجوري خيلي بهتر شد. اخه ديگه اطرافيانم عذاب نميكشن.فقط ميمونه خودم كه فكر كنم ذره ذره آب شدن بهتر از يه دفه نابود شدنه.

ديگه نميذارم بهم سنگ پرتاب كنن.اگر هم پرتاب كنن چنان پرتاب ميكنم كه بخوره به قلبشون.بدذار بفهمن شكستن دل يعني چي.بذار اونا هم يكم درد منو بكشن.دور قلبم كه هزار تكه شده حصار ميكشم كه ديگه هيچوقت هيچكس نه بتونه نگاهش كنه و نه باهاش بازي كنه…!

ميدوني الهه؟ميخوام از ياس ها بگم….ياس ها كه نه…دوستاي قديمي…

ياس مردم آزاري كه هميشه يه تير تو دستاش داره كه به قلبت بزنه شده يار من….ديگه از نيش و كنايه هاش ناراحت نميشم. اخه اون ديگه ياس نيست. اونم مثل ادماي ديگه نقاب زده. پس بايد تيرانداز باشه….!اما چشماي سبزش هنوزم برام نماد جنگل سبزه.هنوز عاشق زيباييشم.شايد براي همينه كه همه چيز رو تحمل ميكنم.

نميدونم از ياس شوخمون چي بگم…فقط ميگم يه وقتايي كه دلم هواشو ميكنه غرورمو خرد ميكنم و بي تفاوت ميشم.هميشه دوستش داشتم . برام يه نماد بود.دلم ميخواست هميشه سنگ صبورم باشه. اره خيلي بي وفا شده. نه تنها اون بلكه همه…!

رسيدم به ياس مغرور…واي كه وقتي اسمش مياد بدنم ميلرزه.باز زبونم قاصر ميشه چرا دلم نميبينه كه چجوري….چرا قاتلشو بازم دوست داره؟

بند بند وجودمو خرد كرد و به اتيش كشيد.جلوي همهچنان كرد كه خودم واموندم.انگاري اونم از خرد شدن من لذت ميبره…

ولي ميدوني .حق با اونه. دل من بي ظرفيته. شايد خيلي بد بوده كه اينطوري در هم شكسته….!

تمام وجودم كه اميد بود شده نااميدي…با كوچكترين تلنگري از تيكه هاش از هم واميشه.

اما دم نميزنم.

ديگه هيچكسو دوست ندارم. ديگه به هيچكس اعتماد ندارم.دوست داشتن من به تو چيزيه كه از ازل تا ابد كاشته شده.

دلم داره ميتركه…احساس ميكنم خودم شدم…چقدر اين نقاب سنگينه…

ديگه نميدونم چي بگم. باز قلم بي وفا شد و رفيق نيمه راه…

امسال سال عجيبيه…بدون ياس ها….

بدون هيچ آرزويي سر سفره ي هفت سين…اصلا نميدونم امسال بايد چي از خدا بخوام…

اصلا آرزويي مونده؟

انگار كاري جز صبر بلد نيستم. بايد صبور باشم تا ذره ذره ي وجودم آب بشه…

الهه ي نازم،تا ابد تا روز آخر دنيا توي معبد گاه قلبم ميپرستمت….!

دلم…دلم خيلي براي شب سياه گفتنت تنگ شده…كاش صدام ميكردي…مثل همون روزي كه به رسم خودت كه براي همه اسم ميذاشتي براي منم اسم گذاشتي…براي همه رنگ چشماشون…براي منم رنگ چشمام…يادته گفتي عاشق شبم و بهم آرامش ميده؟يادته ميگفتي تو هم مثل شب باعث آرامش مني؟ولي اين روزا انگار فقط مايه ي عذابتم…

                                    15|12|87

                                                      يكتا

 

 

 

 

 

كجايي كه ببيني دارم تاوانشو پس ميدم…

كجايي كه ببيني آتيش وجودم خاموش نميشه…من با تو با خودم با ياس ها با اين همه ادم چيكار كردم؟

من چيكار كردم يكتا؟

آره…حالا دل منم براي صحرا گفتنت تنگ شده…براي جنگل سبز و آتيشي كه بدجوري سوزوندمش…براي تو…براي تويي كه لاجوردي پرستاره ات رو سياه كردم….سياه…

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:19  توسط صحرا  | 

نگاه كه ميكنم همه چيز خيلي ناخواسته شروع شد.

اين آهنگ تنهاترين سردار شايد تا اخرين لحظه ي زندگيم مقدس ترين نوايي باشه كه با گوش دل شنيدم.

همه چيز اونقر بي اراده شروع شد و ادامه پيدا كرد كه هنوز دارم دور خودم ميچرخم.گاهي فكر ميكنم شايد اين چرخيدن فقط از روي سردرگمي نيست.ولي نه بذار بگم محاله كه اين طور چرخيدن  فقط زاده ي سرگيجه ي خاكيا ي سردرگم باشه.شايد بشه گفت اين چرخ زدن تا اوج بي خبري و بي ارادگي  رقص السما ي مستي و گم كردن مرز هستي و نيستيه!

امشب بازم  از اون شباييه كه حس ميكنم به گذشته اي برگشتم كه هرچي فكر ميكنم توي حافظه ام ثبت نشده اما وجود داره!

از اون شبايي كه حس ميكنم توي يه كوير پهناور توي يه شب تاريك كه تنها نورش يكتا قرص كامل ماهه با پاهاي برهنه ميون نسيم آروم و وهم اور اون شب قدم برميدارم.بازم ياد همون جمله هاي نازك نهج البلاغه ميفتم كه وقتي كوچيك بودم و كنار بابا دوزانو مينشستم مثل آدم بزرگا نگاهم ميكرد و برام نقل ميكرد.ياد همون سگي كه اگر توي اون شب تار پا روي شكمش بذاري و فرياد بزنه باز هم محكم سر جات مي ايستي و فقط نگاهت به همون نوريه كه نميبينيش ولي بهتر از ديدن حسش ميكني...

بازم بوي خاك مياد....امشب بازم بوي خاك مياد.بوي خودت و خودت و خودت...بدون حضور هيچكدوم از اين خاكيا ولي با حضور پررنگ همشون...

امشب بازم بوي شب مياد و بوي صحرا...بوي ماه مياد ...

دلم براي خودم تنگ شده...اين روزا اونقدر سريع چادر رو سر ميكنم و سر روي مهر ميذارم و بر ميدارم كه حتي يه لحظه هم ياد اين نيفتم كه اين پيله چقدر تنگ شده و داره خفم ميكنه...

الان خيلي وقته سراغ سجاده ي سفيد نرفتم.بعد از اون شب زير نور ماه...

دلم برات تنگ شده يكتا...

دلم برات تنگ شده الهه...

دلم برات تنگ شده .براي اون شبايي كه هيچ كس نبود و تو بودي. براي اين شبا كه انگار همه هستن ولي نه...اين تنها تويي كه با همه ي احوال اشفته و چشماي از ترس بسته ي من اينجايي...

دلم براي پيدا كردنت تو غزلاي مولانا تنگ شده...دلم براي مست شدن با عطر نفسات زير ضرب تنبور تنگ شده...

 

 دلم براي تو كه تنها ي تنها تو آرومم ميكني تنگ شده. دلم براي تويي كه نزديك شدن بهت هيچ شعله اي نداره كه خاكسترم كنه تنگ شده.دلم براي وجودت كه فقط ميشه توش غرق شد و ديگه آروم و بي دغدغه بود تنگ شده...

 

دلم براي رنگ سفيد تنگ شده...

دلم براي نور خوندن تنگ شده...دلم براي مست شدن و غرق شدن تنگ شده...

چه كردي با من؟

كجا ميرم من؟

 

خسته ام يكتا...

خسته ام به اندازه ي همه ي اين سال هايي كه نميدونم چطور برام اينقدر گرون اومد.براي اين سالايي كه به قول همزاد از اون روزتلخ جداييمون ميگذره...

خسته ام الهه...

خسته  به وسعت تمام كرانه هايي كه توي قطعه ي شهدا محو رنگ سرخشون ميشدم...

خسته ام يكتا....

 

دلم شونه هاي گرمت رو ميخواد تا بدون دغدغه ي دل بستن و دل گسستن فقط دل ببندم براي ابد ..براي روزاي بي گسست...

خسته ام يكتا...

از اين پيله ي سخت كه هر روز سختت تر ميشه خسته ام...

چرا اصرار دارم تنگش كنم و تو چرا اينقدر آروم تماشام ميكني؟

دوري و از اين جا چشمات رو نميبينم كه توش پره اشك و دلسوزيه يا برق شادي...

آخ يكتا اگر چشمات پر اشك باشه....

يكتا ببين دارم ميرم براي فنا شدن...دارم كم كم دست ميكشم از دست و پا زدن...دارم چشام رو اماده ي آخرين نم نم بارون ميكنم.اين بار ديگه ياس اين چشما فرصت سيلابي شدن رو نميده. اين شايد آخرين نمه نه براي خالي شدن. بلكه براي نشون دادن پايان همه ي اين درداي لعنتي...

يكتا به وسعت چند تا از ستاره هات ميخواي نم اشكام رو تماشا كني؟نگو...اگر به وسعت اين ستاره هاي زميني باشه ديگه رقمي حتي براي آخرين لحظه هاي قبل از فنا نميمونه...

ديگه هق هقي هم نيست تا يكم از درد به خودت بپيچي و آروم تر بشي...

يكتا خسته ام....

خسته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:41  توسط صحرا  |