|
عطر بهار نارنج هاي تشنه
فضاي خالي اتاقم را پر كرده است
ومن آنچنان محوتماشاي ستاره هاي شبت شدم
كه فراموش كردم آفتابم و بايد طلوع كنم...
يه نفس عميق...
چشام بسته ميشه.شايد از درد ...
درد تداعي شدن يه عمر با همين عطر آروم...با عطر شب...با بوي ياس...
ميخوام حرف بزنم. حالا ديگه چه فرقي ميكنه كي بخونه و كي بدونه و كي ...
بذار اول سلام كنم.
بذار اول به ياس ها سلام كنم.
بذار اول به گذشته ها سلام كنم.
بذار قبل از همه به معصوميت هاي از دست رفته سلام كنم.
بعد از مدت ها ...سلام ياسهاي بي معرفت...سلام گذشته هاي دفن شده. سلام آرامش هاي پر تلاطم.سلام بار سنگين گذشته هاي فراموش شده.
شب سياه...
جنگل سبز...
آتش سوخته....
صحراي تفتيده......
سلام خاطره هاي بي گناه...
سلام آرمان هاي له شده. سلام بي قراري هاي سيلي خورده.
حالا بذار بيام جلوتر...بذار به روزاي خاكستري سلام كنم. به غرور...به بزرگ شدن...به آغاز سياه شدن...به درد...
سلام حائل من...
سلام پيله ي سخت شباي جويندگي نور...
سلام نقاب هاي ماسيده روي چين و چروك ته مونده هاي فرار و گريز...
كم كم بايد برسم به سياهيا...بايد برسم به ياس بي كسي هاي خود ساخته....
سلام شب هاي بي عروج من...
سلام سياهيا ي مانوس شده با تارو پود من...
سلام خداحافظي با گذشته هاي آبي رنگ...
سلام بي آرزويي هاي شبمرده...
و در اخر بايد به تو سلام كنم....
سلام آسمان بي رويا....
يه سال گذشت.يك سال...
يك سال از روزايي كه زندگيم رو تغيير دادن.
يه سال از اغاز اين همه سياهي...
يه سال....
چقدر اين روزا راحت اروم ميشم.
طوفان سهمگينيه...
اما دلخوشم...
دلخوش به شبايي كه بعد از سحر و اذان خيره بشم به عظمتت و زار بزنم و استقاصه كنم...
دلخوش به ربنايي كه بهم بگه بيا..هنوز زياد دير نشده...
دلخوش به بي خوابي هاي پر اشك...
دلخوش به درد دل با كسي كه ديگه دغدغه اي براي پشيمون شدن يا نشدن نداري..
دلخوش به عطر خاك تربت وسط سجاده ي سفيد...
دلخوش به پناه دادن دل بي پناه...
آره دلخوشم...
دلخوش به ضجه هاي الهي العفو...
به الغوث هاي نيمه شب و نور سبز الله رو مناره ي مسجد....
دلخوش به چادر سياهي كه تنها آبروم ميشه توي اين شبا...غرور تهمونده اي ميشه وسط همه ي شرمندگي ها و بي ابرويي ها...
دلخوش به مست شدن با ضرب سينه ها و لرز ديواراي مسجد زير بار عظمت بي علي شدن زمين...
دلخوش ...
نه ديگه نميخوام از درد اون شباي اخر بگم.
من هنوز مست اين اغازم. بعد از يك سال ميخوام داد بزنم.
ميخوام نور بخونم.
ميخوام بگم الله نور السماوات والارض....
ميخوام داد بزنم و به خودم بپيچم. ميخوام براي اون بگم چي شد توي اين يه سال....ميخوام براي اون بگم از دردي كه اون درمانشه و بس....
دارم ميام يكتا پناه بي پناهيام ...
پ.ن:مداد سفيد عزيز بابت قالب بايد اول اجازه ميگرفتم. شرمنده ام. با اجازه ات.مدت ها دل دل كردم براي انتخابش ولي امشب ديگه نتونستم.
يا علي....
همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم .
|